می بوسم اما میره از یادش میبوسه اما جاش میمونه

من خوشبخت بودم. و خوشبختی بادبادکی بود که هرچه به من نزدیکتر میشدی سبکتر میشد و مرا میبرد بالاتر. امروز روی ابرها بودم. تو بودی. و دوستانمان بودند. تنها دوستانی که کنارشان میتوانستم خودم باشم. میتوانستم هر چقدر دلم میخواست و از هرچه دلم میخواست حرف بزنم و هی دو دو تا چارتا نکنم که قرار است در مورد من چه فکری بکنند. من بالای ابرها برای خودم تاب میخوردم و میچرخیدم و میخندیدم و خوش میگفتم و خوش میشنفتم تا تو آن سوزن لعنتی را برداشتی و بادبادکم ترکید و با صورت پرت شدم روی زمین. سرم شکست دلم شکست باورها و اعتمادم شکست. 

تو فقط یک خاطره از روزهای دور گفتی. یک خاطره که اگر امروز اتفاق افتاده بود هیچ نبود اما آن سالها آنچه که امروز برای من روزمره است، خط قرمز بود. تقصیر تو کوچک بود. به کوچکی سوزن. کوچک و کافی برای نابود کردن بادکنک خوشبختی من.

از این کاری که کرده بودی نسوختم. تو راهی را رفته بودی که من این روزها آن را نه بد میدانم و نه خودم از آن مبرا هستم. اما سوختم. از این سوختم که به من دروغ گفته بودی و از آن بدتر من نفهمیده بودم، من کودکانه به صداقت تو ایمان داشتم و بیشتر از چشم هایم به تو اعتماد داشتم. حالا میفهمم معنی چشمک ها و متلک های دیگران را. از این میسوزم که دیگران تو را بیشتر از من میدانستند. تو به من دروغ گفتی و من نفهمیدم و تو باز میتونی به من دروغ بگویی و من باز هم میتوانم نفهمم اما دیگر چه اهمیتی دارد؟ من بدون اعتماد، من بدون ایمان، من بدون بالهام؛ دیگر چگونه میتوانم اوج بگیرم؟


منبع این نوشته : منبع
بودی ,دروغ ,شکست